ای شب از رویای تو رنگین شده


ای شب از رویای تو رنگین شده


ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم

 


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  12:01 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

اشعار کوتاه


اشعار کوتاه


اشعار کوتاه

 اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


۝ از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد


۝ عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل


۝ روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام


۝ ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر


۝ گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد


۝ آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد


۝ توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم


۝ هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد


۝ نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد


۝ گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم


۝ گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم


۝ از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را


۝ آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران


۝ من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم


۝ گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار


۝ غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي


۝ گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند


۝ گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو


۝ صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط


۝ گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم


۝ غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر


۝ دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست


۝ زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم


۝ تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم


۝ بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  12:01 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

پدر خبر نداری ......................


پدر خبر نداری ......................


پدر خبر نداری ...............

اصلا" پدر خبر ندارد

که شکوفه های باد چقدر زود رسیدند

و زیر لکه های درشت باران

چقدر گلبرگ های پوسیده

لای دندان های خاک گیر کرده است

نمی داند

چگونه باد روی لرزش استخوان های ریز برگ

گرد می پاشد

و تف می کند

روی صورت رنگ پریده شاخه ها

درخت غریبانه می لرزد

زیر نگاه هرزه تبرهای همسایه

از اصالت قدیمی خاک

بیرون زده است

ریشه های ضخیم اعتبار

و چه صبورانه                        درخت    زیر هوس تند باران نفس می کشد

پدر ، سری به باغ نمی زنی ؟

این نهال کوچک حالا در غربت وحشی زمین قد می کشد

دلت نمی سوزد به حال تابوت های عریان برگ

و به حال گلبرگ های پاره

که اینچنین بی رحمانه

روی دست های خاکستری خاک تشییع می شوند ؟

خبر نداری

پاییز چه راحت اینجا تن پوش را از تمام درخت ها لخت می کند

و روی شاخه های هوسناک باغ خماری می ریزد

اما هنوز فقط یک درخت

در دورافتاده ترین گوشه باغ

با جسارت انتظار تو

و به حرمت لحظه ای که اولین سلولش را

در رحم زمخت زمین پنهان کردی

تمام شاخه هایش را مشت کرده است

رو به پاییز

و خبر نداری که چگونه گلبرگ های شکوفه ریز ریز

همچون ستاره های یتیم

از لای انگشتانش بر دهان نیمه باز باغ فرو می چکد

پدر خبر نداری ............

 

                                                                                            تقدیم به تمام پدران بی خبر دنیا : میترا


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  12:01 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

شعرى در وصف خدا


شعرى در وصف خدا




پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره ، پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او ، آسمان
نقش روي دامن او ،كهكشان

رعد وبرق شب ، طنين خنده اش
سيل وطوفان ،نعره توفنده اش

دكمه ي پيراهن او ، آفتا ب
برق تيغ خنجر او ماهتاب

هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان ،دوراز زمين

بود ،اما در ميان ما نبود
مهربان وساده وزيبا نبود


در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم، ازخود ، ازخدا
از زمين ،از آسمان ،ازابرها

زود مي گفتند :اين كار خداست
پرس وجوازكاراو كاري خداست

هرچه مي پرسي ، جوابش آتش است
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تاشدي نزديك ، دورت مي كند

كج گشودي دست ، سنگت مي كند
كج نهادي پاي ، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو وغول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهاي سركشم

دردهان اژدهاي خشمگين
بر سرم باران گرزآتشين

محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا ...

نيت من ، درنماز و در دعا
ترس بود و وحشت ازخشم خدا


هر چه مي كردم ،همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ ،مثل خنده اي بي حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسله

مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست دردست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر

درميان راه ، در يك روستا
خانه اي ديدم ، خوب وآشنا


زود پرسيدم : پدر، اينجا كجاست ؟
گفت ، اينجا خانه ي خوب خداست!

گفت :اينجا مي شود يك لحضه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

با وضويي ، دست و رويي تازه كرد
با دل خود ، گفتگويي تازه كرد

گفتمش ، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا ، در زمين ؟

گفت :آري ،خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني

خشم ،نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي ، شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست ، معني مي دهد
قهرهم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست
قهري ا وهم نشان دوستي است...

تازه فهميدم خدايم ،اين خداست
اين خداي مهربان وآشناست

دوستي ، از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر

آن خداي پيش از اين را بار برد
نا م او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي ، نقش روي آب بود

مي توانم بعد ازاين ، با اين خدا
دوست باشم ، دوست ،پاك وبي ريا


مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره ي دل را برايش باز كرد

مي توان درباره ي گل حرف زد
صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد زهاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند

مي توان مثل علفها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان وآشنا :
« پيش از اين ها فكر مي كردم خدا ...»


*قيصر امين پور*


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  12:01 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

يا حسيــــــــــن


يا حسيــــــــــن


ای آب فرات ز کجا می آیی
آغشته به خون شهدا می آیی
خود را نرساندی بر لب خشک حسین
اینک ز چه روی به کربلا می آیی
***
سقاي حرم رفت و دگر بار نيامد
شد آب دل تشنه لبان ، يار نيامد
خم شد کمر سيد و سالار شهيدان
زيرا که سپهدار و علمدار نيامد
***
اي تشنه لبي که آب شرمنده توست
هر قطره ز هر سحاب شرمنده توست
با سوز عطش گذشتي از آب فرات
والله که انتخاب ، شرمنده توست
***
کس همچو تو سقاي جگر تشنه نديد
شرمنده تو آب شد و آه کشيد
آندم که شفق ز روي ماه تو دميد
از داغ تو پشت عشق ناگاه خميد
***
اي ساقي سرمست ز پا افتاده
دنبال لبت آب بقا افتاده
دست و علم و اشک ، سه حرف عشق است
افسوس ز هم اين سه جدا افتاده
***


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  12:01 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده
کل صفحات :5
1
2
3
4
5