مرغ بال و پر شكسته


مرغ بال و پر شكسته


نفرين 
روزى رسول خدا(ص ) سراغ مردى از اصحاب را گرفت و پرسيد: فلانى در چه حال است ؟

گفتند: مدتى است رنجور و بيچاره شده ، و چونان مرغ بال و پر شكسته زار و پريش گشته (و

زندگانى به سختى مى گذراند).

حضرت به حال او ترحم كرد و برخاست و به قصد عيادت او روانه منزل وى شد .
مرد بيمار و گرفتار واقعاً رنجور و مبتلا گشته بود و پيامبر خدا(ص ) به فراست دريافت كه بيمارى و ابتلاى او مستند به يك امر عادى نيست اين بود كه  از وى پرسيد:

آيا در حق خود نفرين كرده اى ؟
بيمار فكرى كرد وگفت : بله ، همين طور است ، من در مقام دعا گفته بودم :

پروردگارا اگر بناست ، در جهان آخرت ، مرا به خاطر ارتكاب گناهانم كيفر دهى ، از تو مى خواهم كه در كيفر من تعجيل فرمايى و آن را در همين جهان قرار دهى ....

رسول خدا(ص ) فرمود: اى مرد! چرا در حق خود چنين دعايى كردى ؟! مگر چه مى شد، از

پروردگار كريم  هم سعادت دنيا و هم سعادت و نيكبختى سراى ديگر را خواستار مى شدى و در نيايش خود اين آيه را مى خواندى :

ربنا آتنا فى الدنيا حسنه و فى الاخره حسنه و قنا عذاب النار

مرد مبتلا دعا را خواند و صحيح و سالم گشت و با سلامتى بازيافته همراه ما از منزل جدا شد.

لطفا نظربدهید


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  11:49 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

گرایش شاه و مردم انطاکیه به دین مسیح (ع) بخاطر تبلیغ صحیح


گرایش شاه و مردم انطاکیه به دین مسیح (ع) بخاطر تبلیغ صحیح


گرایش شاه و تمام مردم انطاکیه به آئین مسیح علیه السلام

در گرو تبلیغ صحیح شمعون از حواریون خاص حضرت عیسی علی السلام

 به راستى چنين است ، در هر موضوعى حتى در تبليغات دينى نيز بايد كاملاً مقتضيات و مقامات اشخاص رعايت گردد، اى بسا تبليغاتى كه در موردى ، بسيار مؤثر واقع شده و از آن نيكوترين نتيجه گرفته مى شود ولى همان تبليغات در مورد ديگر نه تنها مؤثر نيست ، بلكه منجر به عكس ‍ مطلوب مى گردد. اين است كه بايد در تبليغات ، مقامات اشخاص و اختلاف موارد و مقتضيات به طور كامل رعايت شود و مبلّغ با رموز و نحوه وعظ و نصيحت آشنايى به سزايى داشته باشد. بر همين اساس ، پيامبران و فرستادگان خداوند در تلاش تبليغاتى خود راههاى گوناگونى را به پيش مى كشيدند و از تبليغات خود نتيجه سودمندى گرفته و پيشرفتهاى چشم گيرى کسب مى كردند. حتى گاهى در مراحل نخستين ، خود را هماهنگ با مردم منحرف مى كردند آنگاه با روش جالب و حكيمانه اى ضربات تبليغاتى خود را بر آن مرام و عقيده وارد مى آوردند و پيشبرد قابل توجهى عايد آنان مى شد. در اين رابطه نظر شما را به ماجراى عجيب زير جلب مى کنم :

دو نفر از ناحيه حضرت عيسى عليه السلام مأمور تبليغات در يكى از شهرهاى روم به نام انطاكيه شدند، ولى آن دو مأمور به راه صحيح تبليغى آشنا نبودند، طولى نكشيد نه تنها احدى به آنها گرايش پيدا نكرد بلكه مردم از آنان دورى كردند و به دستور پادشاه روم ، آنها را دستگير كرده در بتكده اى زندانى نمودند.

حضرت عيسى عليه السلام از نتيجه نگرفتن تبليغى آن دو نفر و زندانى شدن آنها با خبر شد، وصى از خاص خود شمعون الصفا را كه مبلغى پخته و آشنا بود براى نجات آن دو نفر و دعوت مردم انطاكيه به راه سعادت و اجتناب از بت پرستى ، به شهر انطاكيه اعزام كرد. او با كمال متانت و روشن بينى با روش جالبى وارد شهر شد، و در آغاز چنين اعلام كرد:

من در اين شهر غريب هستم ، تصميم گرفته ام خداى شاه را پرستش كنم در اين صورت من با روش شاه موافقم و با او هم مرام هستم  . همين گفتار موجب شد كه او را نزد شاه راه دادند. شاه ، فوق العاده او را تحسين كرد و از روش او خرسند شد و دستور داد كه او را به احترام خاصى در بتكده گردش دهند . شمعون به عنوان ديدار و گردش در عبادتگاه عمومى اهل شهر، وارد بتكده شد. هنگام گردش ، آن دو نفر زندانى او را ديدند، خواستند اظهار ارادت و رفاقت كنند، او با اشاره به آنها خاطر نشان كرد كه هيچگونه تظاهر به دوستى و رفافت با من نكنيد.

شمعون حدود يك سال به بتكده آمد و شد مى كرد و در ظاهر از بتها پرستش مى نمود و در ضمن اين مدت ، شالوده دوستى و رفاقت خود را با شاه ، پى ريزى كرد، بر اثر دورانديشى و روش خاص و جالب خود ، مقام والا و احترام شايانى نزد پادشاه كسب كرد. مدتها گذشت ، روزى در جلسه خصوصى به پادشاه روم چنين گفت : من در اين مدت كه به بتكده آمد و شد داشتم ، دو نفر زندانى را مشاهده كردم ، اينك با كسب اجازه مى خواهم بپرسم كه علت زندانى شدن آنان چيست ؟ پادشاه : اين دو نفر ، سفره فتنه را در اين شهر پهن كرده بودند و ادعا مى كردند كه خدايى جز اين بتها كه آفريدگار جهانيان مى باشد هست ، از اين رو براى رفع اين اخلالگريها دستور حبس آنها را دادم  . شمعون : آنها چگونه ادعاى وجود خداىی غير از بتها مى كردند؟ دليل آنها چه بود؟ اگر صلاح مى دانيد ، دستور احضار آنها را بفرماييد، خيلى مايلم به مذاكرات آنها گوش دهم ، خيلى متشكرم . پادشاه گفت : بسيار خوب ! براى اينكه شما هم از روش آنها با خبر گرديد. فرمان احضار آنها را مى دهم .

به اين ترتيب با اجازه و فرمان شاه ، آن دو نفر را به مجلس حاضر كردند. شمعون در حضور پادشاه با آنها بحث و گفتگو را از اينجا شروع كرد:  عجبا ! مگر در جهان غير از خدايانى كه در بتكده هستند، خداى ديگرى وجود دارد ؟ زندانيان : آرى ما معتقد به خداى آسمان و زمين هستيم . خدايى كه در فصل بهار، صحراها را سبز و خرم مى نمايد و در فصل پاييز، اين خرمى و شادابى را از آنها مى گيرد، خداى كه خورشيد جهانتاب و ستارگان چشمك زن را آفريده است  .

مردم دل آگاه و دانشمند هيچ ادعايى را بى دليل نمى پذيرد، و هرگز بدون رهبرى استدلال زير بار ادعا نمى روند، از اين رو شمعون از آنها دليل خواست و چنين اظهار داشت :اين گفتار پى در پى را كنار بگذاريد، ادعاى بى دليل چون كلوخ به سنگ زدن است آيا شما در ادعاى خود دليلى داريد؟! زندانيان : آرى اگر ما از خداى خود بخواهيم كور مادرزاد را بينا مى كند و شخص زمينگير را لباس تندرستى مى پوشاند. شمعون به پادشاه گفت : دستور دهيد كورى را حاضر كنند، به دستور شاه كور مادرزادى را به مجلس آوردند، آنگاه شمعون به آن دو نفر گفت : اگر شما در ادعاى خود راست مى گوييد از خداى خود بخواهيد تا اين كور، بينا شود.

آن دو نفر بى درنگ به سجده افتادند و از خداى خود بينايى كور را خواستند (خود شمعون در دل آمين مى گفت) ، هنوز دعا پايان نيافته بود كه چشمان آن كور باز شد و خداوند دو چشم بينا به او عنايت فرمود. شمعون : عجيب نيست اگر شما اين كار بزرگ را كرديد، خدايان ما هم كور مادر زاد را شفا مى دهند (شاه آهسته به شمعون گفت : خدايان ما هيچ نفع و ضررى نمى توانند به كسى برسانند، هرگز قادر به شفاى كور نيستند) . به دستور شمعون كورى را حاضر كردند، دعا كرد، كور شفا يافت ، آنگاه به آن دو نفر رو كرد و گفت : حجة بحجة  « دليل به دليل » خداى شما يك نفر كور را شفا داد، خدايان ما هم چنين كردند. زندانيان : خداى ما زمين گير را شفا مى دهد! زمينگيرى را حاضر كردند، به دعاى آن دو نفر شفا يافت ، به دستور شمعون زمينگير ديگرى حاضر كردند دعا كرد، شفا يافت .زندانيان : ما به خواست خدا مرده را زنده مى كنيم . شمعون : اگر شما واقعاً مرده را زنده كنيد و شاه اجازه دهد من به خداى شما ايمان مى آورم . بى درنگ شاه گفت : اگر آنها مرده را زنده كنند من هم به خداى آنها معتقد مى شوم .

اتفاقاً هفت روز از مرگ فرزند جوان شاه مى گذشت . شمعون گفت : زنده كردن مرده از عهده ما و خدايان ما خارج است ، اگر خداى شما قادر به زنده كردن پسر شاه باشد، من و شاه و معتقد به خداى شما مى شويم . آن دو نفر مهياى عبادت شدند، با توجهى خاص از خداى خود زنده شدن جوان را خواستند، به سجده افتادند، (خود شمعون نيز از صميم قلب از خداوند طلب يارى مى كرد) پس از چند لحظه ، سر از سجده برداشتند و گفت : كسى را به قبرستان بفرستيد خبرى بياورد، فرستادگان شاه به قبرستان رفتند، فرزند جوان او را ديدند كه تازه سر از خاك برداشته و از سر و صورتش خاك مى ريزد، او را نزد شاه آوردند، تا چشم شاه به فرزند دلبندش افتاد، او را در بر كشيد آنگاه گفت : فرزندم ! قصه خود را براى ما شرح بده .

فرزند: پدر عزيزم ! وقتى كه مرگ سراغ من آمد به عذاب سخت گرفتار بودم تا اينكه امروز دو نفر را ديدم كه به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا مى خواهند، خداوند مرا به دعاى آن دو نفر زنده كرد. شاه : اگر آن دو نفر را ببينى ، مى شناسى ! فرزند: آرى كاملا آنها را مى شناسم . به دستور شاه بنا شد تمام مردم به صحرا روند و در جلو جوان زنده شده عبور كنند، تا ببينند، پسر شاه آن دو نفر را در ميان جمعيت پيدا مى كند يا نه ؟ تمام مردم در كنار شاهزاده عبور كردند، همين كه آن دو نفر از مقابل او رد شدند، او با اشاره خبر داد كه آن دو نفر اينها بودند!
شاه هماندم با صميم قلب به خداى آن دو نفر كه خداى واقعى جهان خلقت است ، ايمان آورد، شمعون و تمام اهل كشور و شاه نيز از او پيروى كردند و به خداى جهانيان ايمان آوردند.
به اين ترتيب شمعون ، نماينده زيرك حضرت عيسى عليه السلام با به كار بردن روش حكيمانه خود، شاه و همه مردم كشورش را به آيين عيسى گرايش داد .

 منبع : سرگذشت های عبرت انگیز ، نوشته محمد مهدی اشتهاردی


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  11:49 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

پشیمانی ابلیس ملعون از نصیحت کردن


پشیمانی ابلیس ملعون از نصیحت کردن


پشیمانی ابلیس از نصیحت کردن

 

امام صادق عليه السلام براى حفص بن غياث حكايت فرمودند كه  :

روزى ابليس بر حضرت يحيى عليه السلام ظاهر شد در حالى كه ريسمان هاى فراوانى به گردنش آويخته بود .

حضرت يحيى عليه السلام پرسيد که  :  اين ريسمان ها چيست ؟

ابليس گفت : اينها شهوات و خواسته هاى نفسانى بنى آدم است كه با آنها گرفتارشان مى كنم  .

حضرت يحيى عليه السلام پرسيد : آيا چيزى از ريسمان ها هم براى من هست ؟

ابليس گفت : بعضى اوقات پر خورى كرده اى و تو را از نماز و ياد خدا غافل كرده ام  .

حضرت يحيى عليه السلام فرمود: به خدا قسم از اين به بعد هيچ گاه شكمم را از غذا سير نخواهم كرد.

ابليس گفت : به خدا قسم ، من هم از اين به بعد هيچ مسلمان و موحدى را نصيحت نمىكنم .

امام صادق عليه السلام در پايان اين ماجرا فرمود : اى حفص ! به خدا قسم ، بر جعفر و آل جعفر لازم است هيچ گاه شكم شان را از غذا پر نكنند . به خدا قسم ، بر جعفر و آل جعفر لازم است هيچ گاه براى دنيا كار نكنند !

 

 منبع : داستانهای عارفانه در آثار علامه حسن زاده آملی ، نوشته : عباس عزیزی


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  11:49 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

آمرزش پدر به خاطر عمل صالح فرزند


آمرزش پدر به خاطر عمل صالح فرزند


آمرزش پدر به خاطر عمل صالح فرزند

رسول خدا (ص) فرمودند : روزی حضرت عیسی (ع) از کنار قبری عبور می کردند . دیدند که صاحب آن قبر را عذاب می کنند . سال بعد نیز از کنار قبر گذشتند ، مشاهده کردند وی عذاب نمی شود .
حضرت عیسی (ع) عرض کرد : بار پروردگارا ! علت اینکه از این فرد رفع عذاب شده ، چیست ؟ خداوند متعال به حضرت عیسی (ع) فرمود : یا روح الله ، این مرد فرزندی دارد که به مقام بلوغ رسیده است . آن فرزند صالح و نیکو کردار ، راهی را برای مردم استوار و هموار نمود و یتیمی را مسکن داد . پس من به برکت عمل فرزندش ، از گناه او در گذشتم .


منبع : قصه های قیامت ، نوشته حبیب اله اکبرپور

 


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  11:49 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

رسیدن فرشته ای به مقام خود از برکت صلوات


رسیدن فرشته ای به مقام خود از برکت صلوات


رسيدن فرشته اى به مقام خود از بركت صلوات


در اكثر كتب معتبره و مفتاح الجنة مرويست كه روزى جبرئيل به خدمت حضرت رسول (ص) آمده عرض كرد: يا رسول اللّه امر عجيب و غريبى مشاهده كرده ام و آن اين است كه در وقت نزول ، گذرم از كوه قاف افتاد ، ناله سوزناكى شنيدم . جلوتر رفتم فرشته اى را ديدم كه پيش از اين ، همين فرشته را در آسمان با جلال و عظمت ديده بودم كه بالاى تختى از نور مى نشست و هفتاد هزار نفر از ملائكه در حضورش صف بسته مى ايستادند و چون نفس مى كشيد از نفس او ملائكه خلق مى شدند . پس اين فرشته را ديدم با دلی خسته و بالهاى شكسته بر زمين افتاده ! چون سببش ‍ را پرسيدم ، گفت : در شب معراج من در تخت خود نشسته بودم كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله بر من گذشت و من تعظيم لايق و تكريم شايسته براى مقدم شريفش به عمل نياوردم ، بنابراين به اين عقوبت گرفتار شدم و از بلندى افلاك به پستى خاك افتادم . پس اى جبرئيل الآن تو شفيع باش و خلاصى مرا از درگاه الهى بخواه  .

پس من با تضرع و زارى بسيار از درگاه الهى مسئلت عفو و مغفرت او را نمودم تا آنكه خطاب مستطاب از رب الارباب رسيد كه اگر مغفرت خطيّه خود را مى خواهد بر حبيب من از روى اخلاص صلوات بفرستد تا به مقام قرب خود برگردد ، پس من صورت خطاب مستطاب را به او گفتم  و او بر جناب شما از روى اخلاص صلوات فرستاد و فى الحال بالهاى اقبال او از بركت صلوات فرستادن بر جناب شما ، روئيده و از پستى خاك به بلندى افلاك و به مقام قرب خود رسيد.

 

منبع : داستانهایی از انوار آسمانی ، نوشته سید طه موسوی هشترودی

 


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 بهمن 1393  11:49 ب.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده
کل صفحات :2
1
2