حج چيست؟ حاجى كيست؟


حج چيست؟ حاجى كيست؟


«حج»، در مقايسه با برنامه هاى تربيتىِ ديگر؛ چون «نماز» و «روزه»، دو قيد زمان و مكان به همراه دارد؛ به بيان ديگر، در هر روز و هر ماه و در هر مكان و سرزمينى نمى‌توان اعمال حج را به جاى آورد و حاجى شد.

در برنامه تربيتى و تهذيبى «حج»، پيوند تاريخ و جغرافياىِ هستى را شاهديم. به همين دليل، «حج»، همانند روزه، به جاى يك ماه، بايد در چند روز خاص و زمان هاى تعيين شده انجام پذيرد.(1)
«حج»، متفاوت از نماز و روزه، فقط در مناطقى مشخص، در سرزمينى مقدس، در ميعادگاه توحيد، در حريم امن و آرامشگه تاريخ انجام مى گيرد.
«حج»، تطهير وجود در اقيانوس هستى است، شرك ستيزى و وحدت جويى است، پالايش وجود و شست و شوى جان و روان در باران رحمت خداوندى است.
«حج»، گسستن همه زنجيرهاى وابستگى، رها شدن از انانيت ها و تشخيص ها و تمرين و تجربه زندگى توحيدى است.
«نماز» و «روزه» براى همه ايمان آورندگان خداجو و رهروان طريق حق، امرى است لازم، اما انجام «حج»، بيش از همه بر افراد متمكّن واجب است. در نظام الهى، هركس كه امكان حضور در همايش عظيم حج را داشته باشد و بتواند از عهده انجام برنامه ها و هزينه هاى آن در نهايت سادگى برآيد، مكلف به عزيمت به خانه امن و هجرت از خويشتن خويش به سوى خالق منّان است.
واقع امر اين است كه همواره كسانى كه از تموّل و تمكّن بيشترى در زندگى شخصى و اجتماعى برخوردارند، بيش از ديگران در معرض آسيب پذيرى هاى رفتارى و كژ روى هاى اجتماعى قرار مى‌گيرند.
به كلامى ديگر، اگر تموّل و تمكّن با تزكيه و تهذيب همراه نباشد، مى تواند زمينه اى براى تمرّد و طغيان شود.
انسان متمكّن بيش از ديگران تكليف دارد.(2)آن كس كه از نعمت هاى الهى نصيب بيشترى دارد، از قدرت بدنى، ظرفيت فكرى و امكانات اقتصادى فوق العاده‌اى برخوردار است، بدون ترديد مى‌بايست احساس مسؤوليت بيشترى كند و همواره با تهذيب نفس و صفاى درون، در ايفاى رسالت هاى فردى و اجتماعى توفيقات افزون ترى كسب نمايد.
از اين رو «حج» امرى واجب بر انسان هاى متمكن است تا مبادا اين تمكّن و برخوردارى، در زندگى اجتماعى براى آنان مايه تشخّص و تفاخر، خودنمايى و برترى طلبى، تمرّد و طغيان گرى باشد. و «حج» برنامه جامعى است براى زدودن همه آفات شخصيتى و ايمن شدن در برابر محرك هاى شيطانى.
اگر به ديده تأمل بر سير مناسك و اعمال «حج» و احكام آن، از آغاز تا پايان بنگريم، به نيكى در مى يابيم كه «حج»، پالايش نفس از همه آسيب هاى روانى و كژ روى هاى اجتماعى و پردازش و پديدآورىِ شخصيتى است قابل اعتماد، مصون از هر فساد، متواضع و آرام، غالب و حاكم بر كشش هاى نفسانى و محرّك هاى اجتماعى، بى نياز از آزمندى ها، فزون خواهى ها و به دور از نشانه هاى خودنمايى و برترى جويى و عبدى است صالح و آزاده، حليم و امين در خانه و اجتماع، و «حاجى» چنين است.
ازاين رو، كسى كه به سفر عرشىِ «حج» مى انديشد، احساس مى كند كه به دنياى ديگرى عزيمت مى‌كند و مى‌بايد از وابستگى‌هاى دنيوى رها شود، از دغدغه هاى خاطر، نگرانى ها و اضطرابات حاصل از پيوندهاى اجتماعى و تعامل و دادوستدهاى بين فردى آزاد گردد تا با دلى آرام و قلبى مطمئن راحلِ ديار توحيد شود.
لذا نزد اين و آن مى رود و از خويشان و ياران، همسايگان و همشهريان و همكاران و همقطاران، حلاليت مى طلبد و از رفتار ناخوشايندى كه احتمالاً با برخى از آنان در شرايط و موقعيت خاصى داشته و از غيبتى كه نموده است، عذرخواهى مى كند و با اين كار، كدورت ها و غبارها را مى شويد.
اگر تموّل و تمكّن با تزكيه و تهذيب همراه نباشد، مى تواند زمينه اى براى تمرّد و طغيان شود.
همچنين تلاش مى كند قبل از سفر، همه ديون شرعى و قانونى خود را بپردازد و تصوير روشنى از وضع مالى و تسويه حساب ها و تعهّدات اخلاقى و اجتماعى خود ترسيم نمايد و به خانواده و وصىّ خود ارائه كند؛ چراكه «حج» سفرى نيست كه بى توجه به وضعيت گذشته و حال و غافل از حلال ها و حرام ها، رضامندى ها و نارضايتى هاى اين و آن بتواند عبادتى مقبول باشد و «حاجى» صفتى نيست كه به آسانى زينت بخش شخصيت هر مسافر سرزمين وحى گردد. «حاجى» شدن؛ يعنى متّصف شدن به همه فضيلت هاى اخلاقى و ارزش هاى انسانى و مصون بودن از همه رذيلت هاى اخلاقى و رها شدن از اسارت هاى نفسانى.
براى اتصاف به صفت «حاجى» و دست يابى به چنين مقام والايى، بايد زحمت ها كشيد و رنج ها متحمّل شد. از خود به درآمد و با خدا يكى شد. ناخالصى هاى وجود را در آتش عشق سوزاند و مصفّا شد. دل را از هرآنچه غير حق است، خالى كرد و بذرهاى محبت محبوب را در آن نشاند.
جسم و جان را در درياى رحمت پروردگار، تغسيل و تطهير كرد. لباس نشان را از تن به در آورد و با تن پوشى از «سفيدى» بى نشان شد.(3) در برابر همه وسوسه ها و تمايلات درونى و كشش هاى نفسانى، عافيت جويى ها و راحت طلبى ها ايستادگى كرد و با ايمان استوار و توكّل راسخ، نيتى خالص و انگيزه‌اى مقدس، لحظه‌اى از تلاش(4) در عرصه هاى صدق و صفا و مروّت و ايثار غافل نماند.(5)
اگر به حقيقت به «حج» آمده‌اى و مى‌خواهى به منزلت و مقام «حاجى» مفتخر شوى و نشان عزّت ارزشى را درون سينه ات جاى دهى، مى بايد تمرين و تجربه ديگرى را آغاز كنى.
تو خود نيك مى دانى كه { بَلِ الاِْنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَه}(6) و ديگران نيز مى دانند و همه روان شناسان و روان درمانگران نيز بيان مى دارند كه اساسى ترين آسيب هاى شخصى و مهم ترين آفات اخلاقى و مستعدترين زمينه هاى كژ روى و انحرافات رفتارى انسان در همه زمان ها و مكان ها، ريشه در برخى ويژگى ها و عقده هاى روانى و عدم مهار بعضى از تمايلات نفسانى دارد.
و خداوند منّان، صورت گر شاكله آدمى و عليم بر همه قوانين حاكم بر نفسانيات و ويژگى ها و نيازهاى فطرىِ انسان، مى خواهد كه انسان متمكّن در فرايند «حاجى شدن» در يك ابتلا و امتحان عظيم، خانه دل را زير و بم كند و بر همه كشش هاى درون و محرك هاى بيرون و آسيب هاى رشد و تعالى شخصيت چيره و حاكم شود.
از همين روست كه در طريق «حاجى‌شدن» ومصونيت يافتن از آسيب پذيرى هاى روانى و اجتماعى، انسان بايد آنگاه كه لباس بى نشان احرام بر تن مى‌كند و تيرگى ها را زدوده، با سپيدى همراه مى‌شود، مقابله و مبارزه با آفت هاى شخصيت متعادل و متعالى را تمرين و تجربه كند، آنكه مى‌خواهد «حاجى» شود، بايد:
ـ از خودبينى و خودآرايى پرهيز كند.(7)
ـ از راحت طلبى و عافيت جويى به دور باشد.(8)
ـ از خود آزارى و ديگرآزارى اجتناب ورزد.(9)
ـ از انديشه تخريب و تهاجم و پرخاشگرى آزاد باشد.(10)
ـ از خود ارضايى و غليان هوس ها و كشش هاى جنسى رها باشد.(11)
ـ از تفاخر و برترى طلبى و خودبزرگ بينى مبرّا باشد.(12)
ـ از زبان و رفتار تظاهر و تزوير و تحقير و توهين جدا باشد.(13)
چرا كه غالب بودن اين ويژگى ها در زندگى فردى و اجتماعى، اصلى ترين آفات رشد و اساسى ترين آسيب هاى شخصيت انسان است.
و «حاجى» كسى است كه با تمرين وافى در وادى زدودن آفات رشد و استيلا بر كشش هاى نفسانى و محرك هاى اجتماعى و تجربه برادرى و برابرى، صفا و پاكى، مروت و ايثار، زندگى هدفمند و خدا محور، ستيز با شياطين سركش نفس و دشمن معنويت، انزجار و تبرّى جستن از مشركان و ظالمان و طاغيان عصر، آماده قربانى كردن عزيزترين هستى خويش مى گردد.
«قربانى كردن»، مرحله اى با شكوه از فرايند پرعظمت «حج» است.
اكنون كه مى خواهى «حاجى» شوى و به مقام والاى ابراهيمى نايل گردى، در صف مناديان راستين لا إِلهَ إلاَّ الله قرار گيرى و از سويداى دل لبّيك حق گويى، تو نيز بايد به نشانه توفيق در پالايش وجود و غلبه بر همه كشش هاى نفسانى و محرك هاى روانى و اجتماعى، صيقل دادن جسم و جان و اخلاص و يكتاپرستى، «اسماعيلت» را قربانى كن؛ كه ابراهيم چنين كرد.
عزيزترين هستى ابراهيم(عليه السلام) ، در پايان يك عمر انتظار و يك قرن تلاش و رنج و محنت، فرزندى دلبند و پسرى زيبا روى و نيكوسيرت بود كه او در صحنه امتحان، به رغم همه دلبستگى ها، آماده شد تا ريشه ها و رگه هاى وابستگى را قطع كند كه ندا آمد: اى ابراهيم، تو پيروزى، به جاى اسماعيلت، گوسفندى قربانى كن.
طَبق اخلاص بگذار، هرچه و هركه باشد: سرمايه ات، فرزندانت، همسرت، مقامت، آبرويت، شغلت، شهرتت، فزون خواهى ات، خودكامگى ات و... .
حال تو كه مى خواهى «حاجى» شوى و به برترين منزلت و مقام در جامعه مسلمانان نايل شوى(14) و عزّت اسلامى نصيبت گردد، به اسماعيلت بينديش، خالصانه و مخلصانه تأمل كن.
آرى، اسماعيل خود را، هرآنچه هست، در هيئت گوسفندى و شترى، در مسلخ عشق و ايثار قربانى كن.
اكنون با توفيق در اين آزمون سترگ، به سان بندگان ناب خدا، آرام دل و سبك بال(15) چون پروانه، براى ايفاى نقشى تازه و رسالتى نو، گام در سرزمين خود نِه و به ميان جمع مردمان خويش بازگرد.
اكنون رفتار و منش تو، به گونه اى است كه گويا تولّدى دوباره يافته اى و قلبت براى خدا مى تپد و بس. جز حق نمى گويى، جز حق نمى جويى و جز به صراط حق گام نمى‌گذارى و همه مردم از كوچك و بزرگ و زن و مرد انتظار دارند و دوست مى دارند كه همه ارزش هاى والاى قرآنى و الگوى متعالى شخصيت اسلامى را در منش و رفتارهاى فردى و اجتماعى تو مشاهده و تجربه نمايند. و «حاجى»؛ يعنى مظهر مقاومت در برابر طوفان سركش نفس، تفسير درستى و صداقت، تجسم گذشت و ايثار، تبلور محبت و منطق و تجلّى صفا و مروت.

 


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : پنج شنبه 23 بهمن 1393  08:26 ق.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

تعداد آسمان ها از دیدگاه قرآن و دانشمندان


تعداد آسمان ها از دیدگاه قرآن و دانشمندان


در آيات بسياري با تعبير سماوات، بر تعداد آسمانها و با واژه هاي سبع سماوات (فصلت/12)، سبع طرائق (مؤمنون/17) و سبعاً شدادا (نبأ/12) به هفتگانه بودن آنها تصريح شده است. بعضي عدد هفت را در اين آيات كنايه از تعداد نامعين و تعداد آسمان ها را به شمار ستارگان مي دانند. طنطاوي، با ذكر اجمالي از سير تطور آرا درباره هفت آسمان و افلاك سبعه و ورود اين نظريات به حوزه انديشه اسلامي مي گويد: دانشمندان مسلمان برآنند كه واژه «سبع» حصر را نمي رساند؛ زيرا عدد، مفهوم مخالف ندارد و نفي ما عدا نمي كند. وي، مقصود از هفت آسمان را منظومه شمسي مي داند كه براي بشر كشف شده و شايد سيارات ديگري وجود داشته باشند كه به دور خورشيد مي چرخند و تاكنون كشف نشده اند؛ ولي بيشتر مفسران برآنند كه عدد هفت، حقيقي است نه كنايي؛ زيرا اگر كنايي بود نه بار در آيات گوناگون تكرار نمي شد؛ البته بشر تاكنون نتوانسته نظر نهايي و دقيقي را درباره هفت آسمان و طبقات آن ارائه دهد.

ملاصدرا، شمار آسمان ها را براساس قرآن، بيش از هفت عدد نمي داند و برآن است كه روش رصد و حس در فهم امور آسماني ناقص است و هيچ كس جز پديدآورنده اش بر آن احاطه ندارد؛ چنان كه خداوند مي فرمايد: «ما اشهدتهم خلق السموات والارض و لاخلق انفسهم»؛ من هرگز آنها (ابليس و فرزندانش‏) را به هنگام آفرينش آسمانها و زمين، و نه به هنگام آفرينش خودشان، حاضر نساختم! و من هيچ گاه گمراه‏كنندگان را دستيار خود قرار نمى‏دهم! (كهف/51). بنابراين بايد به ظاهر قرآن بسنده كرد كه فقط بر وجود هفت آسمان و دو جسم عظيم به نام عرش و كرسي دلالت دارد. منجمان قديم، گمان مي كردند كه زمين مركز عالم است و حالت سكون دارد و پديده ها و افلاك ديگر، درحال گردش به دور آن هستند. به نظر شيخ بهايي، و پيش از او بوعلي سينا جهان از سيزده كره به هم پيوسته تشكيل شده، نه فلك علوي و چهار عنصر سفلي كه پايين تر از همه، زمين است و در وسط عالم قرار دارند؛ سپس كره آب كه بر زمين احاطه تام ندارد. سوم كره هوا، چهارم كره ناري، سپس افلاك نه گانه، به ترتيب فلك قمر، عطارد، زهره، شمس، مريخ، مشتري، زحل، فلك ثوابت و فلك اطلس يا فلك الافلاك كه چرخش روزانه همه افلاك به چرخش فلك الافلاك بسته است. همو، با بيان اين كه مقصود از «سبع سماوات» در قرآن، افلاك منظومه شمسي است، دو فلك ثوابت و اطلس را همان كرسي و عرش در اصطلاح شرع مي داند؛ ولي محي الدين، افزون به سيزده فلك، عرش و كرسي را به دو فلك ديگر دانسته.
هبه الدين شهرستاني، با رد نظريه قدما كه اساس آن هيئت بطلميوس است، مي گويد: منظور از ارضين سبع (زمين هاي هفت گانه) - چنان كه در دعاها آمده- هفت كره اطراف خورشيد، يعني زمين، زهره، عطارد، مريخ، مشتري، زحل و اورانوس هستند، و آسمان هاي هفت گانه، هوا يا بخارهايي اند كه هر يك از اين كرات را احاطه كرده اند؛ پس هفت آسمان بر هفت زمين محيط است. برخي، آسمان ها را از نظر عنصرهاي تشكيل دهنده آن، به هفت قسمت تقسيم كرده و برخي اسم خاصي را براي هر كدام از آسمان هاي هفتگانه ذكر كرده اند.

آنان براي نظر خود دليلي بيان نكرده اند. برخي نيز با تقسيم عناصر موجود در جهان آفرينش و تعبير عوالم از آن ها، آسمان هاي هفت گانه را به اين عوالم تفسير و ترتيب آن ها را چنين ذكر كرده اند: عالم جماد، نبات، حيوان، انسان، آسمان هاي محسوس مادي، موجودات برزخي، ملكوت و عالم عقل و جبروت. در هر حال، مهم، ملاحظه تعابير قرآن است كه نه بار به آسمان هاي هفت گانه تصريح كرده و در دعاها نيز «هفت آسمان» فراوان آمده است و نمي توان به سادگي از كنار آن ها گذشت؛ بنابراين بايد گفت: آسمان ها، فضاي گسترده اي هستند كه يكي پشت ديگري، در فضاي بي پايان قرار دارد و همه ستارگان و مجموعه هاي شمسي و كهكشان هاي مشهود، در متن نخستين و نزديك ترين آسمان (سماء دنيا) جاي گرفته اند؛ چنان كه در آيه 12 فصلت آمده است: «و زيّنّا السّماء الدّنيا بمصابيح»؛ در اين هنگام آنها را بصورت هفت آسمان در دو روز آفريد، و در هر آسمانى كار آن (آسمان) را وحى (و مقرّر) فرمود، و آسمان پايين را با چراغهايى (ستارگان) زينت بخشيديم، و (با شهابها از رخنه شياطين) حفظ كرديم، اين است تقدير خداوند توانا و دانا.

با توجه به اين آيه و آيه 6 صافات: «انّا زيّنّا السّماء الدّنيا بزينة الكواكب»؛ ما آسمان نزديك (پايين) را با ستارگان آراستيم. آشكار مي شود كه اجرام آسماني قابل مشاهده، در آسمان اول جاي دارند؛ پس بايد شش آسمان ديگر وجود داشته باشد كه در دسترس بشر نيست. در قرآن از اين شش آسمان، وصفي به ميان نيامده، جز آن كه به صورت طبقاتي پشت سرهم قرار دارند. آيه 15 سوره نوح نيز قرار گرفتن هفت آسمان روي هم را تأييد مي كند: «الم تروا كيف خلق الله سبع سموت طباقا»؛ آيا نمي دانيد خداوند چگونه هفت آسمان را يكي بالاي ديگري آفريد؟ برخي، رؤيت در آيه را به معناي علم دانسته و برآنند كه ذكر هفت آسمان در كلام نوح به صورت نشانه توحيد، دليل آن است كه مردم آن زمان از هفت آسمان آگاه بودند و انبياي گذشته نيز از آن ياد كرده اند.

علامه طباطبايي بر آن است كه از مجموع آيات مربوط به آفرينش آسمان ها در قرآن، چهار مطلب درباره آسمان هاي هفت گانه به دست مي آيد:
1- از ظاهر (نه صريح) آيات فهميده مي شود كه آسمان دنيا از اين هفت آسمان، جهان ثوابت و سيارات است كه بالاي سر ما قرار دارند.
2- همه آسمان هاي هفت گانه، مخلوقات جسماني، و هفت طبقه بر روي هم هستند و نزديك ترين آن ها به ما، جهان ثوابت و سيارات (آسمان دنيا) است.
3- مقصود از سماوات سبع، اجرام آسماني يا خصوص بعضي از آن ها، مانند خورشيد و ماه نيست.
4- مواردي از آيات و روايات كه به جايگاه ملائكه بودن آسمان ها يا اين كه آسمان درهايي دارد كه به روي كافران باز نمي شود و اين كه اشياء و روزي ها از آن جا نازل مي شوند و مانند اين امور اشاره دارد، كاشف از آن است كه اين امور به آسمان هاي هفت گانه، نوعي تعلق دارند كه مانند تعلق اجسام به جايگاه جسمانيشان نيست؛ زيرا امور ياد شده همگي غيرجسماني هستند؛ پس روشن مي شود براي فرشتگان، عوالم هفت گانه ملكوتيه اي وجود دارد كه آن ها جسماني نيستند. اين عوالم در آيات و روايات، آسمان هاي هفت گانه ناميده شده و خواص و آثار آن ها به ظاهر آسمان هاي جسماني نسبت داده شده است تا فهم مخاطبان معمول به آن برسد.

گسترش آسمان ها:
در صورتي كه عبارت «و انا لموسعون» در آيه 47 ذاريات «والسماء بنيناها بأيد و انّا لموسعون»؛ و ما آسمان را با قدرت بنا كرديم، و همواره آن را وسعت مى‏بخشيم! جمله مستأنفه باشد، به گسترش آسمان ها اشاره دارد. در اين كه مقصود از توسعه آسمان ها چيست، آراي گوناگوني بيان شده است. از ابن عباس نقل شده كه يعني ما توانايي آفرينش پديده اي بزرگ تر از آسمان ها يا توسعه در آفرينش را داريم. به نظر برخي، خداوند در اين آيه، عظمت آفرينش آن ها را گوشزد كرده؛ يعني آسمان به قدري بزرگ است كه زمين و فضاي اطراف آن در برابرش، چون حلقه اي در كوير است؛ اما اين تفسيرها با صريح آيه ناسازگار است؛ زيرا كلمه «لموسعون» بر فعليت و ادامه توسعه دلالت دارد و نه صرف مقدور بودنش براي خداوند؛ از اين رو برخي مفسران متأخر آيه را با توجه به كشفيات كيهان شناسي تفسير كرده و گفته اند: به نظر دانشمندان، همه جهان در آغاز، يك قطعه بوده است؛ سپس انفجاري رخ داده و كرات و كهكشان ها پديد آمده اند و همواره در حال دور شدن از مركز اصلي خود هستند و اين تغيير، تحول و تكامل، ميليون ها سال طول كشيده است و هم اكنون نيز ادامه دارد.

برخي نيز اين نظر را يكي از احتمال ها، در تفسير آيه مذكور دانسته اند. انيشتين، سليفر و هوبل از جمله كساني اند كه بر گسترش دائم آفرينش و كهكشان ها تأكيد دارند. هوبل مي گويد: تمام سحابي ها جز پنج يا شش تاي آن ها كه به ما نزديك ترند، از ما دور مي شوند و سرعت آن ها متناسب با فاصله زمين است؛ يعني ستاره اي كه يك ميليون سال نوري فاصله دارد، در هر ثانيه 25 كيلومتر از زمين دور مي شود و آن كه دو ميليون سال نوري فاصله دارد، سرعتش دو برابر اولي است؛ بنابراين، آيه درصدد بيان ادامه گسترش آسمان ها است؛ چنان كه آيات 27 و 28 نازعات به برافراشتن سقف آسمان (وسعت آفرينش) تصريح دارد: «ءأنتم أشدّ خلقا أم السماء بناها* رفع سمكها فسويها»؛ آيا آفرينش شما (بعد از مرگ) مشكل‏تر است يا آفرينش آسمان كه خداوند آن را بنا نهاد؟ و به سبب توسعه آسمان ها، با وجود ستارگان نورافشان؛ شب تاريك و سياه است.


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : پنج شنبه 23 بهمن 1393  08:26 ق.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

تعداد آسمان ها از دیدگاه قرآن و دانشمندان


چشمات وباز کن وببین


چقدر حاجى كم است

موسم حجّ بود، امام سجّاد(ع ) نيز به مكّه مشرف شده بودند، يكى از همراهان آن حضرت نگاهى به صحراى عرفات انداخت ، ديد چندين هزار، هزار نفر در آن صحرا موج مى زنند با خوشحالى به امام (ع ) عرض ‍ كرد:
الحمد للّه ، چقدر امسال حاجى زياد است !
امام (ع ) در جواب فرمودند: چقدر فرياد زياد است و چقدر حاجى كم است ؟!
آن شخص مى گوید: من نمى دانم امام چه كرد و چه بينشى به من داد و چه چشمى را در من بيناكرد، كه يك وقت به من فرمود: حالا نگاه كن . تا نگاه كردم ، ديدم صحرايى است پر از حيوان ، يك باغ وحش كامل ، فقط يك عده انسانها هم در لابلاى آن همه حيوانات حركت ميكردند، حضرت فرمودند: حالا مى بينى باطن قضيه اين است .
آرى انسانى كه جز مانند يك حيوان و چهار پا به غير از خوردن و خوابيدن و عمل جنسى چيز ديگرى نمى فهمد، اين اصلا روحش يك چهار پا است .
واقعا باطنش مسخ شده است ، يعنى حقيقتهاى انسانى و انسانيت خود را بطور كلى از دست داده است .
در روز قيامت نيز مردم گروه گروه محشور مى شوند و مكرر در مكرر پيشوايان دين گفته اند كه فقط يك گروه از مردم به صورت انسان محشور مى شوند وگروههاى ديگر به صورت حيوانات ، به شكل مورچگان ، بوزينگان ، عقربها، مارها و پلنگها مبعوث مى گردند


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : پنج شنبه 23 بهمن 1393  08:26 ق.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه


ای تیر غمت را دل عشاق نشانه


 

                                                           ای تیر غمت را دل عشاق نشانه                                    

زنی از بزرگان حبشه شنیده بود که خداوند متعال در مکه خانه ای دارد .  او از اختصاص داشتن کعبه به حضرت پروردگار چنان پنداشته بود که لازمه اش این است که بایستی آن خانه در جایی خوش آب و هوا واقع شده و منظره  خوبی داشته باشد که از دیدار آن چشم نورانی و دل مسرور گردد یعنی این کاخ با عظمت الهی در میان باغ دلگشا واقع شده و درهای آن را به باغ باز کرده و تخت عالی و مرصع به جواهرات  الوان در آن نهاده و حق تعالی بر تخت نشسته و اشرف موجودات هم بر گرد او صف کشیده اند .

آن زن از فرط عشق و علاقه و تصور ادراک ، زیارت و حضور در محضر پروردگار را لازم دانست . بنابراین تحفه ها و هدایای گرانبها و قیمتی  از برای دربانان و مقربان درگاه الهی برداشت  و به همراهی حاجیان روانه شد . وقتی که به کعبه آمد ، کعبه را از خدای خیالی خود خالی دید و گفت : ای مردم ! صاحب خانه کجاست ؟ مردم فریاد زدند : ای زن ! این چه  حرفی است که می زنی ؟ خدا از مکان ، مستغنی و بی نیاز است . زن از شنیدن این سخنان آهی کشید و سر بر خاک گذاشت و گفت :

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه                                خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

خدایا ! این راه دور را به شوق دیدار تو پیموده ام و به امید وصال تو شب ها نخوابیدم و روزها آرام نگرفتم :

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو                                    مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

به عزت و جلالت قسم تا به تو نرسم ، سر از آستان تو برنگیرم و پند خردمندان نپذیرم و اگر همراهان من رو به کوی تو بودند ، من رو به سوی تو داشتم :

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار                          او خانه همی جوید و من صاحب خانه

در آن هنگام ازدحامی هجوم آوردند و بعضی ها زیر دست و پا ماندند . آن زن نیز زیر دست و پای حاجیان آزار زیادی دید . همراهانش جنبیدند تا به او برسند و از حالش جویا گردند ولی روحش به شاخسار جنان پرواز کرده بود :

زنده همان است بر هوشیار                           جان بسپارد بر کوی یار

یکی از بزرگان که بر جنازه اش نماز خوانده بود ، شب خوابش را دید که گفت : « به مقصد و مقصود رسیده ام ! »                                                                                                                             

 


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : پنج شنبه 23 بهمن 1393  08:26 ق.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه


حجرالأسود


امام محمد باقر (ع) می فرماید : « خداوند سبحان ، حجرالأسود را به حضرت ابراهیم سپرد در حالی که از کاغذ سفیدتر بود ولی بر اثر گناهان فرزندان آدم سیاه شد . »

امام جعفر صادق (ع) می فرماید : « به امر خداوند متعال حضرت ابراهیم (ع) و فرزندش مشغول ساختن کعبه شدند . چون به محل حجرالأسود رسیدند از جانب کوه ابوقبیس به ابراهیم (ع) خطاب شد : برای تو امانتی نزد من است . حضرت حجرالأسود را از ابوقبیس گرفت و در جای خود نصب کرد . »

امام صادق (ع) هم چنین فرمودند : « حجرالأسود از موجودات بهشتی است . »

امام سجاد (ع) به شِبِلی فرمود : « آیا با حجرالأسود مصافحه کردی ؟ شبلی گفت : بلی ، حضرت ناله کرد و صیحه ای زد بطوری که نزدیک بود روح از بدنش جدا شود . سپس فرمود : آه ، آه ! کسی که با حجرالأسود مصافحه کند مانند آن است که با خدا مصافحه کرده باشد.»

باز امام صادق (ع) فرمود : « عمربن خطاب نزدیک حجرالأسود آمد و گفت : ای حجر به خدا قسم ما می دانیم تو سنگی بیش نیستی ، نه ضرر می زنی و نه نفع می رسانی ! جز اینکه ما دیده ایم پیامبر (ص) تو را دوست می داشت لذا ما هم تو را دوست می داریم . حضرت علی (ع) به او فرمود : ای پسر خطاب ! این چه حرفی است که می زنی ؟ به خدا قسم این سنگ روز قیامت مبعوث می شود ، او دارای زبان و دو لب می باشد و شهادت می دهد برای کسی که به عهدش وفا کرده است و این سنگ دست خداوند است در زمین ، مردم به وسیله ی آن با خدا بیعت می کنند . »

و نیز امام صادق (ع) گفت : « حجرالأسود فرشته ای از فرشته های بزرگ الهی بوده است ، همین که خداوند از فرشته ها پیمان گرفت او اولین ایمان آورنده بود ، لذا خداوند او را امین بر تمام  خلقش گرفت و پیمانی را که از سایر آفریدگان گرفت نزد  او به امانت گذارد و از مردم خواست که همه ساله نزد او حاضر شوند و تجدید عهدو پیمان کنند . »

 این سنگ نزدیک به پنجاه تکه است که با بست های فلزی به یکدیگر متصل شده اند و در یک قاب نقره ای قرار دارد . تاکنون چندین بار حجرالأسود با حوادث طبیعی و غیر طبیعی روبرو شده و مجدداً در جای خود نصب گردیده است ، برخی از حوادث عبارتند از :

 1. قبل از بعثت پیامبر (ص) که کعبه به واسطه ی سیل خراب شد پس از تجدید بنا برای نصب حجرالأسود میان قبایل مختلف مکه اختلاف به وجود آمد و قرار شد اولین کسی که وارد مسجدالحرام می شود ، داوری کند . از قضا حضرت محمد (ص) که در آن زمان جوانی 35 ساله بود وارد مسجدالحرام شد و فرمود : عبایی آوردند و سنگ را میان آن نهاد و بزرگان هر قبیله گوشه عبا را گرفته ، به محل نصب آن آوردند و خود حضرت سنگ را برداشت و در جایش قرار داد .

 2. در پی شورش عبدالله بن زبیر در زمان حکومت یزید لعنه الله علیه ، لشکری به دستور یزید برای سرکوب وی که به کعبه پناهنده شده بود ، حمله کرد و کعبه را به آتش کشید و تخریب کرد که توسط خود عبدالله بن زبیر تعمیر شد .

 3. پس از حمله حجاج بن یوسف ثقفی به مکه و کشته شدن عبدالله بن زبیر که به دستور عبدالملک مروان بازسازی شد و حجرالأسود به دست امام سجاد (ع)  در جای خود نصب شد.

 4. پس از قرن سوم هجری برخی از ملاحده و قرامطه ، که یکی از فرقه های اسماعیلیه بودند به مکه یورش بردند و خانه خدا را ویران کرده ، حجرالأسود را از جای خود کندند و با خود بردند . هنگامی که حجرالأسود بازگردانده شد ، توسط حضرت مهدی (عج) در جای خود نصب گردید .

 


ادامه مطلب

تاريخ ارسال : پنج شنبه 23 بهمن 1393  08:26 ق.ظ | نويسنده : یحیی طاهرزاده